محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

پتو ماشین بزرگترین عشق محمد ماهان

خیلی جالبه این موضوع که دارم برات می نویسم می دونم بزرگ شی برات خیلی خاطره انگیز خواهد شد ... یه پتو نرم کوچولو وقتی که تازه به دنیا اومدی خاله خاطره برات خرید از نوزادی ارادت خاصی به این پتو داشتی و این ارادت تبدیل به دوست داشتن و بعد عشق و بعد عادت و بعد هم چیزی شد که اصلا نمیشد سرش با تو شوخی کرد اونقدر که موقع خواب باید حتما دستت بهش میخورد موقع شیر خوردن حتما باید لمسش میکردی موقع مریضی خیلی بهونه اش و میگرفتی و خلاصه نمی دونم چه ارتباطی باهاش برقرار کردی که تا امروز که دارم برات می نویسم فکر کنم توی این سه سال و هشت ماه یکی از مهمترین جزء زندگیت بوده ... و شاید از منم بیشتر دوستش داشته باشی صبحها باهات میره مهد و عصرها بر میگرده ...هر...
3 بهمن 1395

مهد کودک پاییز 95

از طرف مهد کودک عزیزم رفته بودی سرزمین عجایب .. عشقم ...   اون کنار دستیت امیر محمد بقایی پوره که مامان با مامانش از اول با هم باردار بودیم و توی یک اتاق نه ماه کنار  هم همکار بودیم  و همه بارداریم با هم گذشت و بسیار هم پر از خاطره بود و تا آخر هم با هم بودیم و الانم شما یه مهد کودک میرین و کلی با هم دشمن که نه ولی دوستم نیستید یه روز خوبین یه روز بد ..   اینجا هم کلاس لگو در مهد کودکه ... نمیدونم چرا زل زدی به دوستت!!   ...
3 بهمن 1395

برف بازی آبان 95

عشق مامان پارسال یه آبعلی رفتیم وقتی شما خیلی کوچولو بودی ولی امسال با اولین برفی که اول آبان ماه اومد و کلی هم روی زمین نشسته بود تو و یاسمن و بردم جلوی درب حیاط خانه و شما حسابی برف بازی کردی برات تجربه خیلی جدیدی بود و خیلی خوشت اومده بود اونقدر که اصلا دلت نمیخواست برگردیم بالا و کلی توی پارکینگ گریه کردی .. ولی چون دیگه یخ کرده بودی باید حتما می رفتیم بالا ..صورتت قرمز شده بود و اشکات داغ از روی لپات میریخت پایین. تو اینجا سه سال و پنج ماه و یاسمن شانزده سال و هشت ماه بودین.... و تمام خیلی حال داد بهتون هر چند کوتاه بود اما خاطره انگیز ... فداتون بشم فرشته های مامان. ...
3 بهمن 1395
1